تولد 4 سالگی
![]()
4 سال از به دنیا اومدن همه زندگیم گذشت و هر روز خدا را شاکرم که بهترین هدیه رو به ما عطا فرموده.
السای عشق من و عزیز من و عسل من و روح من تولدت مبارک منیم بالام.
![]()
امسال برای السای یک جشن کوچولوی 3 نفره ترتیب دادیم با حظور من و بابا و خود السای کوچولو. البته یه سری از عروسکهای السای هم دعوت بودن.
از صبح خیلی ذوق کرده بود و مدام میگفت آخ جون تولدمه.![]()
براش خونه رو یه کوچولو تزئین کردم و خنده بر لبان دختر نازم نشست.
دیروز فرح جون هم کادوی خودش و هم کادوی آنا جون و باباجون رو داده بود که دستشون درد نکنه.
السای خوشگله هم صبح وقتی با آنا جون و باباجون چت میکردیم تشکر کرد و گفت منو خیلی خوشحال کردین.
شب هم بابا حسی یه کیک کوچولو خرید و السای شمعها رو فوت کرد و کیک رو برید. یه دور هم بر امون رقصید.![]()
یه نمه هم اینطوری:





پ.ن. کادوی آناجون و باباجون 50000 تومن
فرح جون و نسیم و سنا 50000 تومن
مامان الی 50000تومن
بابا حسی وجه نقد و یک عدد شمشیر و سری حیوانات اهلی و وحشی
شب یلدا و مهمونی و مریضی و ...
با اخبار آرشیوی در خدمتتون هستیم.
شب یلدا خونه پدری بابا حسی دعوت داشتیم. من و السای ساعت 2 بعد از ظهر وقت آرایشگاه داشتیم که وقتی رفتیم دیدیم نیستن و بعد از تماس گفتن که به به خاطر شهادت تعطیله.
منو میگی دقیقا این شکلی![]()
خلاصه دست از پا درازتر رفتیم خونه مادرشوهر گرام و شب خوبی بود. السای هم در کل دختر خوبی بود و هندونه نوش جان کرد.

جمعه (2 دی) به مرکز خرید رشدیه رفتیم و السای در قسمت بازی حسابی خوش گذروند.
.gif)
شنبه (3دی) فرح جون دنبالمون اومد و رفتیم خونه شون. و عصر با گریه برگشتیم(السای میگفت نسیم رو ندیدم)
دوشنبه(5دی) باز هم فرح جون ما رو برد خونه شون و موقع برگشتن به السای گفت فردا بازم بیایین که السای گفت فرح جون چه زود؟
سه شنبه (6دی) هم خودمون با آژانس خونه فرح جون رفتیم(السای میگفت چرا فرح جون دنبالمون نیومده) آخه فرح جون شب مهمون داشت و ما هم دعوت بودیم . اونروز هم کلی گیر داده بود که فرح جون به منم کار محکم بده و هر کاری مورد پسند خانمی قرار نمیگرفت. بالاخره با چیدن قاشق و چنگال و نی و کمک به من این مشکل حل شد.
![]()
البته همون شب پدر بزرگ السای مریض شده بودن و بابا حسی ایشون رو برده بود بیمارستان و در مهمونی فرح جون حضور نداشت.
ما هم از روز چهارشنبه هر روز خونه مادرشوهرم میرفتیم تا شب. البته صبحها السای رو به زور بیدار میکردم و شب هم با گریه برمیگشت.
![]()
شنبه 10 دی هم السای خوشگله رو بردم مهدشون برای عکس شب یلدا.
یکشنبه 11 دی هم خانومی رو برای جشن شب یلدا بردم که کلی خوشحال شد و لی از وقتی برگشت مدام گفت که خانم معلم گفته فردا کتابهاتو بیار که درس داریم. خلاصه اوضاعی بود . به زور قانعش کردم که بعد از عید میری مهد.
اینم السای قبل از رفتن به جشن مهد با موهای بافته شده سنبلی:

فرداش هم تا چشمشو باز کرد گفت خانم معلم گفته بیا . خیلی دلم براش میسوزه.
![]()
دختر کوچولومون از روز سه شنبه دوباره مریض شد و بردیمش دکتر. الان هم زکام و سرفه حسابی اذیتش میکنه. (اینم نتیجه هر روز بیرون رفتنمون)

و نمونه ای از هنر ماییهای مامان الی:








